داستان کوتاه پدر وچادر

دختر اشک چشمانش راپاک کرد...آهی کشید وازخانه بیرون زد.فکر میکرد وراه میرفت...ناگهان ماشینی جلوی اوترمز زد وکلی کنایه وبه قول امروزی ها تیکه انداخت ورفت....
دختر کمی جلو تر رفت .پیرمردی که کمرش خم شده بودرادید.پیرمرد نگاهی به دخترکرد وسرش راتکان داد ورفت.
چندلحظه بعدچندتاپسر ازکناراوردشدند وبرای اومزاحمت ایجاد کردند.دخترگیج شده بود.جلوتر رفت.ماشین گشت ارشاد جلوی اونگهداشت وبه اوتذکرداد.
دختر یاد دعوای خودش باپدرش افتاد وتازه فهمیده بود که چرا پدرش میگوید لباس مناسب بپوش.اشک ازچشمانش سرازیر شد.راهی خانه شد.به سمت اتاق پدررفت تا باپدر صحبت کند.ولی زود دیر شده بود.پدرش مرده بود.دخترفریاد بلندی زد وبرروی زمین افتاد.حال یک سال ازآن روز میگذرد.دختر صبح روزپنج شنبه ازخواب بیدار شد.نمازش راخواند.چادر به سر کرد وراهی بهشت الزهرا شد.توی راه به اتفاقات زندگیش فکر میکرد واشک میریخت....
واقعا چراگاهی دیر میفهمیم...!!!
